يا امام حسن مجتبي(ع)
دست و پا ميزني و بال و پرت ميريزد
گريه ي خواهر تو روي سرت ميريزد
بهتر است سعي كني اين همه سرفه نكني
ورنه در طشت تمام جگرت ميريزد
در تقلاي سخن گفتني اما نه... نه...
جگرت از دهنت دور و برت ميريزد
خبرش پخش شده زهر تو را خواهد كشت
بي سبب نيست كه اشك پسرت ميريزد
حرف لايوم كيومك چه به يادت انداخت؟
آنقدر اشك ز چشمان ترت ميريزد
جگرت،بال و پرت،اشك ترت ريخت ولي
چه كسي هست كه با نيزه سرت ميريزد؟
(هاني امير فرجي)
------------------------------------
حسن جان(ع)
روزي رسد كه يك حرمي را بنا كنيم
تا تَحتِ قُبه يِ حسني ات دعا كنيم
با اولين سلام به درب ورودي ات
ذكر دخول درب حرم را نوا كنيم
طفلانِ ما برايِ تو قُلَك شكسته اند
شادند از اينكه كُلِّ حرم را طلا كنيم
يك پنجره براي حرم جور ميكنيم
دردي كه بي دواست در آنجا دوا كنيم
بر رويِ قبر اُمِّ بنين مادر شما
آيا شود كه خانه ي سقا بنا كنيم؟!
حتماً براي شستن قبر رفيع ِ تو
با اين گلاب چشم حرم را جلا كنيم
(شاعرش را نميشناسم)
-------------------------------------------
مردک پست که عمری نمک حیدر خورد
نعره زد بر سر مادر به غرورم برخورد
ایستادم به نوک پنجه ی پا اما حیف
دستش از روی سرم رد شد و بر مادر خورد
هرچه کردم سپر درد و بلایش گردم
نشد ای وای که سیلی به رخش آخر خورد
آه زینب تو ندیدی! به خدا من دیدم
مادرم خورد به دیوار ولی با سر خورد
سیلی محکم او چشم مرا تار نمود
مادر از من دوسه تا سیلی محکمتر خورد
حسن ازغصه سرش را به زمین زد، غش کرد
باز زینب غم یک مرثیه ی دیگر خورد
قصه ی کوچه عجیب است مهاجر اما
وای از آن لحظه که زهرا لگدی از در خورد
جوادحیدری